X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بی بی

دیروز یه خبر بد بهم رسید مامان بزرگم که ما بهش میگفتیم بی بی به رحمت خدا رفت ........

دو روز قبل این اتفاق افتاده بود و داداشام به امیر گفته بودن. اما امیر به خاطر شرایطم به من نگفت.

دیروز فهمیدم و یه دفعه شوکه شدم. اصلا انتظارشو نداشتم. زن عموم زنگ زد بهم که مکان و زمان مراسمش رو بدونه، خبر نداشت که همه می دونن غیر از من. پشت تلفن یه دفعه شوکه شدم، تن صدام اومد پایین طوری که خودم هم صدای خودم رو درست نمی شنیدم. به امیر زنگ زدم و ازش پرسیدم که می دونسته یا نه. همین طور اشکام روون بود و یاد خاطراتش میفتادم.

بی بی یه زن آروم و مهربون بود. این آخریها چشمش نمی دید و گوشش هم سنگین شده بود. وقتی می رفتم پیشش سلام و احوالپرسی می کردم. اون هم به گرمی جواب می داد و می بوسید منو. اما احساس می کردم منو نشناخته. خودم رو که معرفی می کردم دوباره بغلم می کرد و این دفعه خیلی گرم تر احوالپرسی می کرد ..... همیشه آخر نمازهاش کلی وقت می نشست و دعا می کرد برای همه بچه ها و نوه ها و هیچ کدوممون رو هم از قلم نمینداخت ..... 

بیشتر از همه مامانم هواشو داشت و حالا خیلی نگران مامان بودم که نکنه بهش فشار بیاد.

امیر وقتی از پشت تلفن فهمید من حالم خوب نیست سریع مرخصی گرفته بود و اومد خونه. توی این مدت هرچی زنگ زدم به بابا و داداشام آنتن نمیداد. گویا اون موقع توی مراسم تدفین بودن.

تصمیم گرفتم همون موقع یا فردا صبح اگر امیر بیاد با هم بریم شهر خودمون که حداقل به مراسم سوم برسم و کنار مامانم باشم نذارم خیلی خودش رو اذیت کنه. اما امیر که اومد گفت با شرایط تو صلاح نیست که بریم. گفتم نه من باید برم. زنگ زدم بیمارستان که ببینم با چه وسیله ای می تونم برم که ماما جواب داد اصلا مسافرت برای تو خوب نیست. نباید بری.

امیر روز قبل برای اینکه شرایط رو توجیه کنه برای خانوادش که چرا نباید من بفهمم، بهشون گفته بود که من حامله هستم. اونها هم خوشحال شده بودن.

عصر زنگ زدم به مامانم ببینم توی چه شرایطی قرار داره، دیدم حالش خیلی خوب نیست اما خاله و زن دایی ها پیشش بودن. شرایط خودم رو براش توضیح دادم. وقتی خبر حاملگی من رو فهمید کمی آروم شد.بعد هم دیگه زنگ زدم به دایی ها و به اونها هم تسلیت گفتم.

خلاصه بی بی رفت. امروز مدام یادش میفتم و اشکم درمیاد. خیلی زن مهربونی بود. اصلا راضی به ناراحتی هیچ کس نبود. فکر نمیکنم کسی خاطره بدی ازش داشته باشه. باورم نمیشه دفعه بعد که برم خونه مامانم دیگه نمی تونم ببینمش.

خدا رحمتش کنه و ایشالا روحش شاد باشه.


نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نظر بدهید
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد