X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

پروسه طولانى

یکشنبه ١١ آذر وقت بعدى سونوم بود ....

روز شنبه از صبح رفتم سر کار و بین دو تا کلاسم رفتم یه نامه براى مهمان سراى دانشگاه توى تهران بگیرم تا اگر لازم شد بمونم مشکلى نباشه. تماس گرفتم با مهمانسرا، گفتن براى هر سه روز باید یه نامه داشته باشى. خوب دوتا نامه نوشتم و بردم دبیرخونه براى تایپ که گفتن سرمون شلوغه و براى یک ساعت دیگه مى تونیم آمادش کنیم. من هم یک ساعت بعد سر کلاس بودم و اگر مى خواستم بعد از کلاس بگیرمش مى خورد به وقت ناهار و معطلى زیاد داشت. وقتى اصرار کردم که عجله دارم گفتن برو ساختمون پرستارى، دبیرخونه اونجا خلوته. بدو بدو رفتم اونجا. دو نفر جلوم بودن، منتظر شدم تا نوبتم شد و حالا اون کارمنده تا حالا این نوع نامه رو نزده بود. بعد کلى سؤال کردن بالآخره تایپش کرد و سریع برد مش براى امضا. نفر اول امضاش کرد اما نفر دوم ایراد گرفت که چرا اسم رئیس دانشگاه زیرش نیست برو از اول بنویسش .... بردمش دبیرخونه، گفتن ببرى پیش قبلى سریع تر انجام میشه. دوباره بدو بدو رفتم توى ساختمون پرستارى و درستش کردم و برگشتم حالا مدام توى این فکر هم بودم که کلاسم دیر شده. دیگه با یه دردسر دوباره امضاها رو گرفتم و دادمش دبیرخونه مهر و امضاش کرد. اما مسئول  فکس نبود که بفرستتش تهران. دیگه از خیر اون گذشتم و رفتم سر کلاس ... دیدم دانشجوها تا دیدن من دیر کردم سریع کلاس رو خالى کردن به جز چند نفر شون که در شرف رفتن بودن، اونارو نگه داشتم و گفتم شماره هرکدوم از بچه ها رو که دارین تماس بگیرین برگردن. همون موقع مدیر کلاسا هم تماس گرفت که کجایین بچه ها اومدن دم در دفتر و سر و صدا مى کنن. ازش خواستم که بفرستتشون بالا سر کلاس. خلاصه اون روز حسابى ازم انرژى گرفته شد. بعد کلاس هم چند دقیقه اى موندم توى دفتر مدیر کلاسا و بعد به این امید که شاید کارمندا زودتر از ناهار برگردن، رفتم دبیرخونه و خوشبختانه مسئول مربوطه رو توى راهرو دیدم دیگه اومد نامه رو فکس کرد ....

ساعت یک و نیم شده بود، با سرعت خودم رو رسوندم خونه و دوش گرفتم و وسائل رو جمع و جور کردم. ساعت چهار بلیط داشتم. امیر که اومد ناهار خوردیم و سریع آماده شدم . باید قبل از رفتن آمپول هم میزدم. تا رفتم آمپول زدم و خودم رو رسوندم ایستگاه قطار، لحظه آخر بود که رسیدم. اما از لحاظ روحى و جسمى خیلى ازم انرژى گرفته شد .....

توى قطار نیم ساعتى خوابیدم. بعد از اون ماجراهایى دیدم که واقعا خدا رو شکر کردم براى زندگى خوبى دارم. اونجا یه خانمى بود که فقط بیست و یک ساله بود، اما کاشان زندگى مى کرد حالا هم اومده بود دختر و شوهرشو گذاشته بود خونه مامانش و به بهونه اینکه مرخصیش لغو شده داشت برمى گشت و تلفنى هم با دوست پسرش!!!!! قرار میذاشت که بیاد دنبالش .......

روز یک شنبه ساعت پنج و نیم صبح بود رسیدیم تهران. تا ساعت هفت توى ایستگاه موندم و هفت با مترو رفتم بیمارستان. البته قبل از بیمارستان آمپول سینافکت رو هم بیرون زدم. توى بیمارستان هم نوبت گرفتم و رفتم یه کیک و نسکافه خوردم و اومدم نشستم توى نوبت. اولین نفر نوبتم شد و بعد از یه سونوى سخت دکتر گفت فیبرومت خیلى بزرگ شده و شکل رحمت رو تغییر داده. اما تخمک گذارى داشتى، یعنى تخمدان ها به آمپول ها جواب دادن ولى هنوز اندازشون کوچیکه. بعد هم بلند شد و رفت با یه دکتر دیگه مشورت کرد و گفت ما این روند رو ادامه میدیم و اگر تخمک ها بزرگ شدن جنین ها رو تشکیل میدیم و فریزشون مى کنیم تا با عمل، رحمتو آماده کنیم بعد انتقال رو انجام بدیم. تعداد آمپول ها رو هم زیاد کرد و گفت از بین چهارشنبه و پنجشنبه، کدوم راحت تر هستى که بیاى، پنج شنبه رو انتخاب کردم تا یه مقدار فرصت استراحت داشته باشم.

از مطب که اومدم بیرون، مثل همیشه مقدارى نشستم. که اگر سؤالى به ذهنم رسید بپرسم. همون موقع زنگ زدم به امیر  که بلیطهای رفت و برگشت رو برام بگیره. اول امیر میخواست بلیط هواپیما بگیره که هرچى سبک سنگین کردم دیدم نه قطار با برنامه من بیشتر جور درمیاد. نظر دکتر رو هم گفتم بهش و هم زمان دوباره اشک ...

بعد از اینکه یه کم آروم شدم رفتم پایین و برای پنجشنبه نوبت زدم. بعد هم داروهام رو صندوق حساب کردم و قبضش رو دادم داروخونه و به آقاهه گفتم داروهارو برام نگه داره تا عصر. چون هرچی حساب کردم دیدم دوباره داروهارو بردارم ببرم تا راه آهن اونجا هم باید منت چند نفر رو بکشم تا داروها رو توی یخچال بذارن. خیالم که از اون راحت شد گفتم حالا که تا عصر بیکارم میرم بیرون و عصر هم برگردم همینجا و آمپول های امروزم رو بزنم و بقیه رو هم بردارم برم ایستگاه ...

از بیمارستان اومدم بیرون و رفتم سمت مترو اول می خواستم برم هفت تیر و مانتو ببینم اما توی مترو پشیمون شدم و رفتم میدون انقلاب توی کتاب فروشی ها. سعی کردم سر خودم رو با کتاب ها گرم کنم و کمتر به موضوع فکر کنم. تا ساعت 1 توی کتاب فروشی ها چرخیدم و کتاب سوپ جوجه برای روح رو هم خریدم. بعد از اون افتادم دنبال پیدا کردن یه رستوران اون حوالی که بعد از کلی گشتن و پرس و جو بالاخره یه رستوران پیدا کردم و متاسفانه اصلا غذاش هم خوب نبود.

دیگه بعد از ناهار دوباره یک ساعتی بقیه مغازه هارو گشتم و هرکاری کردم که یه وسیله تزیینی بتونم بخرم نشد که نشد. انتخاب می کردم اما پای حساب کردن که می رسید پشیمون می شدم نه به خاطر پولش بلکه از ته دل نمی خواستمشون.

ساعت سه بود که برگشتم سمت بیمارستان. ساعت سه و چهل دقیقه رسیدم هنوز بیست دقیقه وقت بود تا موقع زدن آمپول، رفتم قبض گرفتم و با بخش بستری هم هماهنگ کردم که ساعت چهار باید آمپول بزنم و رفتم داخل سالن نشستم.

ساعت چهار رفتم بخش بستری تا آمپول رو بزنم اونها هم سرشون حسابی شلوغ بود و بعد از یک ربع آمپولم رو زدن. پرستاره می گفت چرا خودت آمول ها رو نمی زنی، زدنشون کاری نداره. کمی هم برام توضیح داد. اما چون من عجله داشتم که به قطار برسم خیلی سوال نپرسیدم و دیگه بدو بدو رفتم که به قطار برسم.

خوشبختانه به موقع رسیدم. دو تا خانوم هم کوپه ایم بودن و یه نفر هم قم سوار شد. داروهام هم همون واگن خودمون خوشبختانه یخچال سالم بود ( برخلاف قطارهای شش تخته که نود درصد یخچالها خراب بودن) و گذاشتمشون توی یخچال. مسئول واگن پرسید مگه داروها چند پولشونه که نگرانشون هستی ... پانصد هزار تومن ... و این قیمت واقعی بود. یه سری آمپول بودن که پونصد هزار تومن قیمتشون بود.

اون شب به خوبی گذشت. انتظار داشتم صبح حداکثر ساعت هفت برسیم، اما ساعت هفت و نیم رسیدیم و حالا باید سریع میرفتم خونه لباسامو عوض می کردم بعد می رفتم درمونگاه آمپول می زدم و تا ساعت هشت هم خودم رو می رسوندم دانشگاه. اما با این فرصت کم امکان پذیر نبود. زنگ زدم دانشگاه و گفتم نیم ساعت دیرتر میام. امیر هم اومد دنبالم و سریع رفتم خونه. دیدم باز هم به درمونگاه نمی رسم. به امیر گفتم خودت آمپولم رو بزن. آمپول زیر جلدی توی بازو بود. قبول کرد و دیگه سریع همون توی خونه آمپول رو زدم و رفتم سر کار. هشت و سی و سه دقیقه رسیدم و دیدم بچه ها دارن از آسانسور میان بیرون و می خوان برن، یه عده هم رفته بودن.

دیگه برگردوندمشون و گفتم به بقیه هم زنگ بزنین بیان و خدا رو شکر اون روز تونستم کلاس رو تشکیل بدم. اگر کنسل میشد با توجه به اینکه میدونستم که هفته آینده هم ممکنه چند تا رو کنسل کنم دیگه جبرانشون سخت میشد.

.

.

.

مامان جون همه این برنامه ها رو به خاطر داشتن تو تحمل می کنم و میدونم تو یه بچه مامانی ناز و باهوش و سالم و صد البته قدرشناس خواهی بود. گلم، عزیزم، ناز دلم ما منتظر اومدنت هستیم .....







نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نظر بدهید
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد