X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

و اما ماجرای خواهر کوچولو

تبریک میگم مامانی. داری داداش میشی و جواب آزمایشات هم اومد و خدا رو شکر هیچ مشکلی نبود.

و حالا ماجرای این دختر کوچولوی توی راه:

حدود 6 ماه پیش بود که دیدم وضعیت جسمی مناسبی ندارم و یه مدت بود به ترشی و بعضی غذاهای خاص علاقه مند شده بودم. اما اصلا ذهنم به این موضوع نمی رسید. و منتظر بودم که مشکل با گذشت زمان حل بشه. اما هرچی می گذشت تغییری ایجاد نمیشد و حالا حالت تهوع هم به مشکلات قبلی اضافه شده بود. تنها چیزی که به ذهنم میرسید یه سری بیماری های جورواجور و بعضا خطرناک بود. گاهی اوقات هم موضوع بارداری توی ذهنم میومد اما باورم نمیشد به این راحتی باردار شده باشم.

یه بار که مامان جون و باباجون هم اومده بودن از شیراز و چند روزی خونمون بودن دیگه صبرم لبریز شد و به بابا گفتم امروز دیگه باید برم دکتر. بابا گفت بزار تا چند روز دیگه که مامان و بابات رفتن با خیال راحت برو. قبول کردم اما نگران هم بودم. برای همین یک آن به ذهنم رسید  خوبه یه بی بی چک استفاده کنم و حد اقل این گزینه بارداری رو سریع تر رد کنم تا ببینم بعد دکتر چی میگه. این شد که به بابا گفتم یه دونه بی بی چک بخره. بابا رو باید توی اون زمان میدیدی. چشماش برق میزد. گفت یعنی واقعا ممکنه؟ 

بابا بیرون رفت و سریع تر از همیشه برگشت و بهترین نوع بی بی چک رو خریده بود. و اصرار داشت که هرچه سریع تر ازش استفاده کنم و نتیجه رو ببینیم. این بی بی چک ها به این شکل هستن که صبح بهتر جواب میدن و بعد از استفاده باید چند دقیقه صبر کرد تا نتیجه معلوم بشه. اما به خاطر اصرار بابا همون موقع ( ساعت 7 شب) استفاده کردم و اصلا نیازی به صبر کردن نبود. همون موقع جواب مشخص شد:   " مثبت"

باورم نمیشد. گیج شده بودم. یعنی اشتباه شده؟؟؟؟؟ این چه معنی میده؟؟؟؟؟؟؟ به همین سادگی؟؟؟؟؟؟ یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رفتم توی اتاق نشستم و اصلا نمیدونستم به چی باید فکر کنم. حسابی گیج بودم. بابا هم که دل توی دلش نبود سریع اومد توی اتاق و نتیجه رو پرسید و وقتی بهش گفتم مثبته انگار دنیا رو بهش دادن. بابا که اصلا از این اخلاقا نداره و هر حرفی رو زود به دیگران منتقل نمیکنه مگر با مشورت من سریع از اتاق بیرون رفت و به مامان جون و باباجون موضوع رو گفت.حالا من مونده بودم و یه سری احساساتی که نمیدونستم چی ان. از یک طرف از این خوشحال بودم که اینقدر بابا شاد شده و راضیه. اما از یه طرف دیگه یه عالمه سوال و نگرانی و سردرگمی داشتم. و حالا باید یه برنامه ریزی اساسی میکردم.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نظر بدهید
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد