X
تبلیغات
امپراطوران آنلاین

انتقال


روز بیست و دو آذر، روز بعد از عمل بود. صبح زود بیدار شدم و با امیر رفتیم صبحانه خوردیم. قرار بود بعدش امیر بره دنبال کارهاش و من هم برم بیمارستان ببینم جنین هام در چه وضعیتی هستن و آیا فردا انتقال انجام میشه. با هم رفتیم صبحانه خوردیم و برگشتیم توی اتاق که آماده بشیم بریم بیرون اما هر دومون هنوز خسته بودیم. خستگی دیروز هنوز به تنمون مونده بود. دوباره خوابیدیم تا ساعت 10. بعد هم من داروهام رو خوردم و با هم رفتیم بیمارستان. رفتیم قسمت جنین شناسی. یه خانمی هم همونجا دم در ایستاده بود و چهره نگرانی داشت. اون هم مراجع بود. وقتی دید ما می خوایم بریم داخل گفت باید دمپایی بپوشید. چون محیط اونجا خیلی حساس بود. به امیر گفتم تو برو داخل و سوال کن من همینجا ایستادم. تا امیر رفت طبق معمول که خانمها سریع با هم دوست میشن و ته و توی همه چیز رو در میارن، خانمه از وضعیت من خبردار شد و من هم متوجه شدم که اون بنده خدا تا حالا سه بار این عمل رو انجام داده و به نتیجه نرسیده و حالا با ناراحتی اومده بود اونجا ببینه چرا عمل هاش ناموفق هستن ... نمی دونستم واقعا چه جوری دلداریش بدم. همون موقع امیر اومد و من رو صدا زد که برم داخل. من هم دمپایی پوشیدم و داخل رفتم. یه خانمی از یه پنجره کوچیک سوالمون رو شنید و رفت وضعیت جنین ها رو ببینه. اومد و گفت وضعیتشون خیلی خوبه فردا می تونین بیاین برای انتقال. گفتم خوب یعنی چی. گفت الآن توی مرحله پی ان هستن و  تازه شروع کردن به تکثیر. این وضعیت خوبیه. اما تعداد جنین ها رو بهمون نگفت. خوشحال شدم. چون معلوم بود که کاملا از وضعیت جنین ها راضیه. بعد از اینکه خیالمون از اونها راحت شد رفتیم پذیرش و از این پرسیدم که آیا هزینه انتقال رو فردا جدا باید بپردازیم یا با هزینه های قبلی حساب شده که گفتن حساب شده، فقط فردا مقداری پول همراهتون باشه که اگر جنین فریزی داشتین بتونین هزینشو پرداخت کنین. بعد از اون از چند تا از ماماها در مورد سفر با هواپیما برای برگشت پرسیدم که گفتن مساله ای نیست. دیگه کارم توی بیمارستان تموم شد. امیر رفت به کارهاش برسه، من هم رفتم آژانس که بلیط برگشت بگیرم. برای جمعه شب یعنی دو روز بعد بلیط گرفتم و بعد هم آروم و آهسته برگشتم سمت هتل. توی راه داداشم زنگ زد و گفت بابا داره میاد خونه شما و پسر من هم همراهشه. شب قبل بابا زنگ زده و گفته بود شاید بیام. باهاش هماهنگ کرده بودم و گفته بودم که من تهران کلاس دارم و خونه نیستم. قرار شده بود تا من برگردم اونها برن خونه پدر شوهرم. حالا توی این فکر بودم که من بعد از انتقال باید تا می تونم استراحت کنم اما ... چه میشد کرد. بابا داشت میومد با پسر پنج ساله داداشم و این یعنی پذیرایی و کار، و  در نتیجه استراحت به حداقل میرسه. خوشحال بودم از اومدنشون. دلم براشون تنگ شده بود. ولی خوب نگران هم بودم. اما یه امید داشتم و اون هم مادر شوهرم بود. خدا زنده و سرحال نگه داره مادر شوهرمو که توی این مواقع مهمون داری، خیلی به دادم میرسه.

خلاصه رسیدم هتل و نشستم چندتا میوه خوردم برای تقویت گلوم و رفع سرما خوردگیم. بعد هم سرم به کتاب خوندن و جدول حل کردن گرم شد. ساعت یک هم که با هماهنگی که صبح کرده بودم برام ناهار آوردن. ناهارم رو خوردم و خوابیدم. ساعت چهار بود که بیدار شدم و دیدم هنوز امیر یرنگشته باهاش تماس گرفتم گفت هنوز کار دارم. دلم می خواست توی این روزها همه فکر و ذکرش من باشم و مدام کنارم باشه و به من برسه، اما می دونم که توقع بی جایی بود. اون هم برنامه های خودش رو داشت، گرچه برای من هم کم نمیذاشت. حدود ساعت پنج و نیم بود که تماس گرفت گفت آماده شو دارم میام بریم بیرون. گفتم نه دیگه دیره. اما فکرشو کردم دیدم اگر بخوام تا آخر شب توی هتل بمونم، مدام فکرای بیهوده میاد توی سرم. به امیر زنگ زدم و گفتم وسط راه پیاده بشه ( داشت با مترو میومد ) تا من هم خودم رو بهش برسونم و با هم بریم یه دوری بزنیم. بماند که با چه دردسری توی راه همدیگرو پیدا کردیم. یک ساعتی دور زدیم و برگشتیم نزدیک هتل یه پیتزا خوردیم و رفتیم هتل. وسایل رو جمع و جور کردم و دوش گرفتم و آماده شدم برای انتقال فردا. و شب هم زودتر خوابیدم که صبح بتونم به موقع بیدار بشم.

روز بعد یعنی بیست و سه آذر صبح ساعت شش و ربع بیدار شدم و با امیر رفتیم یه صبحانه سبک خوردم و ساعت هفت هم رفتم بیمارستان. به امیر گفتن توی سالن منتظر باشه که اگر کاری پیش اومد صداش کنن. به من هم گفتن برو تخت شماره هفده، لباستو عوض کن و بخواب. اول رفتم اتاق رو پیدا کردم. یه اتاق پنج نفره که به زور کرده بودنش هفت نفره. پنج تا تخت معمولی توش بود و دو تا برانکارد. که برانکاردها رو هم تخت حساب کرده بودن و شماره داشتن. مثل صف شیر و تره بار و ... که هرکس زودتر برسه چیز بهتری گیرش میاد، اونجا هم مریض هایی که زودتر اومده بودن روی تخت ها خوابیده بودن، من و یه نفر دیگه که دیرتر رسیدیم سهممون شد برانکارد. کمد هم نداشتیم که به پرستار گفتم پس ما وسایلمون رو کجا بذاریم، گفت با اونایی که کمد دارن شریک بشین!!!!!!! آخر رسیدگی بود. لباسهام رو عوض کردم و وسایلم رو گذاشتم توی کمد یکی دیگه از مریض ها. خلاصه نشستم روی تخت و پرستار اومد و تزریق های لازم رو انجام داد. دو تا از مریض ها که کلا خواب بودن اما ما پنج تا شروع کردیم به حرف زدن و هرچی اطلاعات داشتیم با هم رد و بدل می کردیم. همه اونها سه روز پیش عمل پانکچر داشتن و برای دیروز جنینشون آماده نشده بوده برای انتقال، با این شرایط انگار جنین های من خیلی زرنگ بودن و به موقع آماده شده بودن. یه خانمی بود که تا حالا توی مراکز مختلف عمل های مختلف رو انجام داده بود و بنده خدا هنوز نتیجه نگرفته بود. یه بار هم که گرفته بود بارداریش خارج از رحمی بود. اما ماشالا عجب روحیه ای داشت. از اولش گفت و خندید و حرف زد تا آخر. همه با هم حرف میزدیم از وضعیت همدیگه پرسیدیم که دفعه چندم عمله و چند ساله ازدواج کردین و چه درمان هایی تا حالا انجام دادین و .... خلاصه تا ساعت ده و نیم که یکی یکی صدامون زدن که بریم برای انتقال، داشتیم حرف میزدیم. یه جورایی همگی داشتیم سعی می کردیم استرسمون رو کم کنیم و آروم باشیم. چون همه دکترا سفارش کرده بودن که آرامش خیلی توی نتیجه عمل موثره. ساعت ده و نیم بود که من رو صدا زدن و با پرستارم رفتم بخش جنین شناسی. اونجا باید جنین ها رو بهم نشون میدادن و اگر تعدادشون زیاد بود برای فریزی ها هم تصمیم می گرفتم. دل توی دلم نبود. احساس می کردم دارم میرم جزیی از وجودم رو ببینم. خوشحال بودم. جنین ها رو گذاشتن زیر میکروسکوپ تا از توی مانیتور ببینمشون. عزیزم، اون موقع واقعا بهشون احساس پیدا کردم. هشت تا جنین داشتم. دلم می خواست همین طور بشینم نگاهشون کنم، گرچه تنها چیزی که معلوم بود چند تا سلول در حال تکثیر بود. اما جزیی از وجود من بودن و برای تشکیلشون چه دردسرهایی رو که تحمل نکرده بودم. اگر پرستارا توی اتاق نبودن، با جنین هام حرف می زدم. تا دیدمشون پرستار برشون داشت و گذاشتشون توی دستگاه تا آسیب نبینن. از پرستاره پرسیدم وضعیتشون خوبه؟ اون هم با خوشرویی جواب داد: عالیه. چقدر اخلاق خوب پرستارها روی آدم تاثیر مثبت داره، کاش همشون اینطوری بودن. بعد از دیدن جنین ها یه فرم بهم دادن برای فریز جنین هایی که نمی خواستن انتقال بدن. به خاطر شرایط خاص اتاق جنین شناسی اونجا تاریک بود تا نور به جنین ها آسیبی نرسونه. اما با وجود تاریکی به پرستار گفتم من اول باید فرم رو بخونم و بعد امضا کنم. توی فرم در مورد شرایط فریز و نگهداری جنین و اینکه هر چند مدت یک بار باید این قرارداد تمدید بشه تا اونها جنین رو نگه دارن و ... نوشته شده بود. امضاش کردم و رفتم بخش ریکاوری موندم تا صدام کنن. اون خانم با روحیه هم پیشم بود و به همه چیز به دید طنز نگاه می کرد، آدم کنارش احساس خوبی داشت. امیدوارم اون هم به هدفش رسیده باشه و خدا آرزوش رو برآورده کرده باشه. بیست دقیقه توی ریکاوری بودیم بعدش رفتیم توی اتاق انتقال و خوابیدم روی تخت. بعد از حدود ده دقیقه یه خانم دکتر که نمی شناختمش اومد و شروع کرد به آماده کردن من. البته از نظر جسمی نه از نظر روحی. اونجا اصلا کاری به روحیه مریض ندارن. خلاصه بعد از اینکه آماده شدم یه آقای دکتر اومد با اون سرنگ های مخصوص انتقال که خیلی بلند هم هستن ( و باز من اسمشو بلد نیستم ). جنین ها داخل اون بودن. انتقال رو انجام داد. کمی درد داشت چون با فشار جنین ها رو می فرستن داخل. بعد دیگه بهم گفتن پاهاتو اصلا پایین نیار و به هیچ وجه تکون نخور. دکتر ها و پرستارها همه از اتاق رفتن بیرون. اونجا دیگه چشمامو بستم و شروع کردم به حرف زدن با جنین ها و بدن خودم ( البته توی دلم حرف میزدما ). کلی قربون صدقه جنین ها رفتم و کلی هم سفارش جنین ها رو به بدنم کردم که مواظبشون باشه. خیلی وقت ها که به بدنم مثل یه موجود فهیم نگاه می کنم و باهاش حرف می زنم به طرز عجیبی به حرفام گوش میده و باهام همکاری میکنه ( مرسی بدن عزیزم ). بعد از حدود ربع ساعت یکی از مستخدم ها که مسئول انتقال بیمارها بود اومد سراغم که منو ببره ریکاوری. ازش در مورد تعداد جنین های انتقالی پرسیدم که خبر نداشت اما یکی از پرستارهای بخش جنین شناسی رو صدا زد و اون هم اومد و گفت چهار تا جنین برات انتقال دادن و چهارتا هم فریز شدن.

بعد از اینکه نیم ساعت هم توی ریکاوری بودم من رو بردن توی اتاق بخش پیش بقیه. از آسانسور که داشتن برانکارد رو بیرون می بردن امیر منتظرم بود و به نظر میومد که خیلی هم خوشحاله. من هم از خوشحالی او احساس آرامش می کنم. دیگه همونجا موبایلم رو بهم داد و پرستارا من رو بردن توی اتاق. به آرامی تمام از روی برانکارد رفتم سر جای خودم، بدون اینکه از حالت خوابیده در بیام. مستخدمی که همراهم بود خیلی حواسش بود که زیاد تکون نخورم. بعد هم که سر جای خودم قرار گرفتم بالشم رو گذاشت زیر باسنم و گفت استراحت کن و اصلا تکون نخور. خیلی مواظبم بود. به بقیه هم که توی اتاق بودن گفت این خانوم خیلی دردسر کشید برای عمل. گویا روز عمل در جریان دیر رسیدنم و بقیه ماجراها بوده. مستخدم و پرستارها که رفتن بیرون همون طور خوابیده شروع کردیم به حرف زدن با همدیگه که ببینیم هرکس چند تا جنین داشته و چند تا انتقال داده و آیا فریزی هم داشته. حرف های بقیه رو که شنیدم دیدم واقعا وضعیت من خیلی خوب بوده. یه نفر فقط سه تا جنین داشت و همه رو هم انتقال داده بود، اون یکی هفت تا داشت و یکیش هم خوب نبود و از بین شش تای باقیمانده چهار تا از بهترین ها رو انتخاب کرده بودن و انتقال داده بودن در نتیجه فریزی نداشت و بقیه هم تقریبا توی همین مایه ها بودن. الآن درست یادم نمیاد ولی تا اونجایی که یادمه فقط یک نفر وضعیتش بهتر از من بود. کار خدا رو واقعا می بینی. اون اول که شروع کردم چون تخمدان ها جواب نمیدادن احتمال این وجود داشت که حتی سیکل متوقف بشه. اما متوقف که نشد هیچ، جواب خوبی هم گرفتم .... خدایا ازت ممنونم ....

بعد از حرف زدن گرسنمون شده بود. برامون سوپ هم آورده بودن و گذاشته بودن بالای سرمون روی میز. اما ما که نمی تونستیم بلند بشیم. با هر زحمتی بود یواش یواش همون طور خوابیده قاشق قاشق سوپ رو می ریختم توی دهنم، البته موهام هم بی نصیب نموندن. یه دونه بیسکوییت هم برام گذاشته بودن که خوردمش اما هنوز گرسنه بودم. منتظر بودم که پرستار بیاد و بهش بگم یه دونه بیسکوییت دیگه برام بیاره که خوابم برد. 

بعد از یک ساعت بیدار شدم. همون موقع پرستار اومد و به چند تا از مریض ها گفت که میتونن دیگه بلند بشن و مرخص هستن اما به من گفت تا ساعت دو و نیم نباید تکون بخوری. خانم ها یواش یواش آماده شدن و همگی برای هم آرزوی موفقیت کردیم و یکی یکی رفتن. بهشون گفتم من میدونم بچه های ما بچه های خوبی هستن و الآن جاشون رو پیدا کردن و همونجا قرار گرفتن.

از ساعت دو بود دیگه کمرم به خاطر یک حالت موندن درد گرفته بود اما نمیشد تغییر حالت بدم. ساعت دو و نیم که شد آروم از جام بلند شدم و لباسهام رو عوض کردم و با امیر تاکسی گرفتیم و برگشتیم هتل. مدام هم به راننده تاکسی تاکید می کردیم که آروم بره و دست اندازها رو آروم رد کنه. توی هتل هم امیر برام غذا گرفته بود و آماده گذاشته بود. غذا رو روی تخت خوردم و نیم ساعتی استراحت کردم. ساعت چهار باید اتاق رو تحویل میدادیم و می رفتیم خونه داداشم. داداشم و خانمش از هیچ چی اطلاع نداشتن، یعنی هیچ کس از هیچ چی اطلاع نداشت و تا الآن هم کسی اصلا در جریان مشکل ما و مراحل درمانمون قرار نگرفته .... داشتم می گفتم، چون داداشم و خانمش بی خبر از ماجرا بودن و ما هم قصد نداشتیم باخبرشون کنیم باید یه دلیل دیگه برای بی حالی من پیدا می کردیم و قرار شد بگیم امروز توی پله ها پای من پیچ خورده. ساعت چهار بود که اتاق رو تحویل دادیم و رفتیم اونجا. تا فردا شب که پرواز داشتیم اونجا بودیم و توی این مدت من به بهونه پام سعی می کردم بیشتر استراحت کنم. البته فردا صبحش پیشنهاد دادن که بریم پارک همون نزدیکی و نمی شد دیگه خیلی نه آورد. برای همین یک ساعتی رفتیم بیرون البته با عذاب وجدان من. شب هم که دیگه پرواز داشتیم و برگشتیم خونه.

بعضی از دکترا گفته بودن سه روز اول بعد از انتقال رو بهتره در حد مطلق استراحت داشته باشی، یکی دیگه می گفت یه روز کافیه، بعدی نظرش روی یک هفته بود، اما من به هیچ کدوم از نظریه ها نتونستم عمل کنم و همون روز اول که مهمونی رفتم و سه طبقه از پله بالا رفتم، بعدش پرواز با هواپیما رو داشتم و بعددددش هفته اول که هم مهمون داشتم و هم کلاس های جبرانی گذاشته بودم برای غیبت هایی که داشتم چون هفته آخر ترم بود و فرصت دیگه ای برای جبران نداشتم. اما چیزی که این مدت انجام دادم این بود که فقط به کارهایی می رسیدم که واقعا لازم بودن. مثلا چند بار از بیرون غذا گرفتم، خیلی برای انجام کارها به نحو احسن به خودم فشار نمیاوردم. خوبی که این همه کار داشت این بود که فرصت نداشتم خیلی به موضوع جنین ها فکر کنم در نتیجه استرس کمتری داشتم و این تنها سفارشی بود که تمام دکتر ها کردن، همه می گفتن نباید استرس داشته باشین. اما خودم هم می دونستم که کارم این هفته خیلی زیاد بوده و به امیر هم گفتم اگر این دفعه موفقیت آمیز باشه این یعنی اینکه بچه ما خیلی بچه قوی و محکمیه ( مامان قربونش بره ).

و همون طور که توی پست های قبلی نوشتم عملم نتیجه داد ....



خدایا شکرت بابت اینکه ناامیدم نکردی و به آرزوم رسیدم.

خدایا خودت کمک کن که این کوچولوی ما بتونه به خوبی رشد کنه و سر موقع در عین سلامتی و زیبایی و فهمیدگی به دنیا بیاد.

خدایا خودت هوای من و امیر و بچمون رو داشته باش.

حالا که فکرشو می کنم می بینم من خیلی برای رسیدن به این مرحله تلاش کردم و برای ادامش هم تلاش خواهم کرد. خدایا خودت هوامو داشته باش.

ممنونم خداجون ...........

نظرات (2)
امیدوارم همونجوری بشه که دوس داری و البته خیر و صلاحتون هم در همون باشه .
امتیاز: 2 0
پاسخ:
مرسى عزیزم. امید به خدا
یکشنبه 1 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 01:10 ق.ظ
سلام . واسه منم دعا کن .....تازه انتقال دادم ای خدااااااا
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 01:34 ب.ظ
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نظر بدهید
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد